<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاسی</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ خصوصی منه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Mar 2008 09:33:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>    خبری نیست.اتفاق خاصی هم نیفتاده.من هستم.ولی خیلی ... .اصلا خوشحال نیستم.به خاطر هیچ چیز.نوشتنم نمیاد.شاید دوباره اومدم.الان اصلا...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 04 Mar 2008 09:33:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>   &lt;br /&gt;دوسال پیش وقتی که خیلی افسرده بودم ،خیلی بی حوصله بودم و هیچ هدفی واسه زندگی نداشتم،یه نفر بود ...یه دوست ...یه کسی که خیلی دوسش داشتم  و هر وقت میومد خونم بهم انرژیه مثبت میداد. هر وقت میومد و من مثل همیشه ت. خونه م زلزله اومده بود و نمیشد پات رو رو زمین بزاری اونقد رفای خوب بهم میزد و اونقد خوب راهنماییم میکرد که پر از انرژی میشدم و بعد از رفتنش پا میشدم خونمو تمیز میکردم. ناهارمو درست میکردم و خودمو خوشگل میکردم ومثل خانومای خوب مینشستم منتظر تا آقای همسر بیاد و دوباره بفهمه که کی اونروز اونجا بوده و دوباره خوشحال بشه که خانومش ...خانوم شده.&lt;br /&gt;ولی دوسال پیش یه موضوعاتی پیش اومد که خیلی هم مسخره به نظر میرسید ولی باعث جدایی من و اون دوستم شد و بعد هم اونا خونشون رو عوض کردن و من تا حالا ازش خبر نداشتم و حالا ...امروز...اون اومد.شاد و پر انرژی مثل همیشه.و وقتی در رو باز کردم اونقدر خوشحال شدم که یهو دو دستی زدم تو صورتم شاید برای اینکه فک میکردم دارم خواب میبینم.ولی خوب خواب نبودم.بیدار بودم. بیدار بیدار ودوست عزیزم بعداز دو سال به دیدنم اومده بود.ولی اینبار وقتی رفت و پر از انرژی مثبت نبودم. خونمو مرتب نکردم. ناهار هم نپختم فقط نشست...م همونجا پشت در نشستمو گریه کردم.فقط گریه کردم...فقط گریه&lt;br /&gt;آخه چرا من اینجام.چرا؟ پس این دو سال زندگیه من کجاس.پس من این دو سال چیکار میکردم.....&lt;br /&gt;خیلی مبهم حرف زدم؟&lt;br /&gt;میدونی قضیه چیه؟ همین دوستم  قبل از اینکه از هم جدا بشیم دانشجوی یه رشته تو پیام نور بود و ...همین.ولی الان یه ترم مونده تا فوق لیسانسشو بگیره.چن ترم کلاس زبان رفته و کلی انگلیسیشو قوی کرده و البته هنوزم داره میره.بچشو هر روز میذاره مهد کودک و میره دانشگاه و زبان .میخواد کلاسای پیشرفته کامپیوتر ثبت نام کنه.نایب رییس فدراسین نمیدونم چی چی شد.خوشحاله.زندگیه مرتبی داره و  برای این زندگیه ریخت و پاش من فقط سر تکون میده.میگه خیلی لاغر شدم. صورتم خیلی بد فرم شده. میگه چرا کلاس ویولون میرم.وچرا دنبال درس نیستم. میگه و میگه و میگه و ته دل من خالیو خالیو خالیتر میشه.که پس من چی .پس چرا من تو این دوسال هیچ کار مثبتی نکردم.پس این دو سال من کجاس. گریه میکنم...گریه میکنم و دو سال گمشده مو میخوام. گریه میکنم و دپرس تر میشم از قبل. و پر از انرژی ... نه انرژیه مثبت .فقط منفی. پر از انرژیه منفی. دوسال من کو؟&lt;br /&gt;کسی دو سال گذشته ی منو ندیده...؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;همین &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 11:42:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه پست آرایشی</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>    سلام.&lt;br /&gt;چطورید؟ همگی خوبید؟ خوب خدا رو شکر.&lt;br /&gt;دیروز در یک اقدام بی سابقه یک سری لوازم آرایش جدیدخریدم. آخه دیگه ذخیره ی امسالم تموم شده بود&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/227.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .و من بی صبرانه منتظر چنین روزی بودم که یه خرید عظیم لوازم آرایش بکنم .آخه خیلی اینکارو دوس دارم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/85.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .خلاصه که تو این لوازمی که خریدم این پنکک ه از همش بیشتر به دلم نشست. خیلی خوبه.پنکک قبلی که استفاده میکردم ال جی بود .که اونم خیلی خوب بود . ولی این یکی حسابی به پوستم گرفته و دیروز که زده بودم کلی چهره م باز تر و روشن تر شده بود. البته شاید یه کم هم به خاطر رنگ جدید رژ گونه م بود .ولی هر چی بود که خیلی بیشتر از قبل به چهره م میومدن.و البته اینو از نگاه های مادر شوهر  و خواهر شوهر عزیز فهمیدم.و صحبتهایی که بعد از رفتن من با آقای همسر  کرده بودن و نتایج اون صحبتها در نیمه شب وقتی هر دو در خانه بودیم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/56.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .بعععله.قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاس. خانوما ی مادر خواهر شوور دار بهتر میفهمن حرفمو. نیس؟&lt;br /&gt;آهان تا یادم نرفته اسم پنککم Honey هست .شماره 1 -pink .من که خیلی ازش راضی بودم.خلاصه که کلی خرید کردم. یه رژ لب صورتی خوشگل خریدم.یه شیرپاکن.البته شیر پاکن قبلیم که واسه خرید عروسیمه هنوز نو مونده ولی تاریخ مصرفش گذشته طفلکی&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/59.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.آخه قبلا همیشه صورتمو با آب صابون میشستم (واسه پاک کردن آرایش)و دیگه به استفاده از شیر پاکن نمیرسید. ولی اینبار گفتم از شیر پاکن استفاده کنم شاید واسه پوست بهتر باشه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/297.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .دیگههههههه یه قطره تقویت موی سینره گرفتم .شامپو ، خمیردندون سنسوداین ، استون ،کرم دست و لاستیک فر مژه (البته تا حالا سه بار واسه این فر مژه لاستیک گرفتم ولی هیچوقت ازش استفاده نکردم .یا لاستیکش گم شده ویا خشک شده ولی از اونجاییکه همه لوازم آرایش باید تکمیل باشه واسه اینم دوباره لاستیک گرفتم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/305.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .)کرم دور چشم و یه چن تا خورده ریز دیگه که هر چی فک میکنم یادم نمیاد.خلاصه که حالی بردیم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/280.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .&lt;br /&gt;دیگه اینکه 14 اسفند تولد خواهر شوهر جان میباشد. و از آنجاییکه هر سال این رسم خواهر شوهر جان اجرا میشود که هر چیزی که ما برای تولد ایشان  یا دخترشان  خریداری نمودیم  بلا استثنا تعویض نمودند یا  وارد صندوقچه اجدادی نمودند وما دیگر اثری از آن ندیدم که ندیدیم، لذا هم اکنون بیسیار در تفکر میباشیم که چه هدیه ای برای ایشان خریداری نماییم که باب طبعشان باشد و مجددا موجبات زحمت برای ایشان از جهت تعویض کالا را فراهم نکرده باشیم.حالاااااا اینه که باید دوباره بگم بیصبرانه نیازمند یاری سبزتان هستم.به بهترین پیشنهاد جایزه ی ارزنده ای اهدا خواهد شد&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/214.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.&lt;br /&gt;قربون همگی...&lt;br /&gt;منتظرم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 08:35:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آپ الکی</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>    میخوام از این به بعد یه روز در میون آپ کنم .البته اگه این تنبلی
مزمن اجازه بده. ولی خداییشم هر چی فک میکنم اتفاق خاصی برام نیوفتاده
.واسه همین مجبورم تمام اتفاقات غیر خاصم رو هم بنویسم.دو شب پیش با این
دوست محترم که تو پست قبلی وصفشو خوندین رفتیم بیرون .نی نیه ما که خونه ی
مامانی (مادر شوهر گرامی) بود.بنابراین تونستیم همچین مجردی واس خودمون
بریم بیرون و با اجازتون تا ساعت 11 شب  با ماشین در خیاوانها ول چرخ
زدیم. در بین راه هم به یک پاساژ و دو بوتیک سر زدیم و حالشان را پرسیدیم.
البته بنده  به دلیل سکونت چند شپش در جیبهایم و به خاطر اینکه نمیخواستم
آسایش شپشهای عزیز را به هم بزنم پولی در جیبم نگذاشته بودم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/59.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;
ولی دوست عزیز حسابی از خجالت فروشنده ها و جیبش در آمد و به هر مغازه ای
که پا میگذاشتیم هر چیزی که دم دست تر بود میخرید و به قول خودش آن شب
ویرش گرفته بود که حتما یک چیزی بخرد ،که البته به جای یک چیز چندین چیز
خرید و این ویرش برایش حدود 40 -50 تومان خرج برداشت.ولی ما این قضیه را
برای همسر گرامی تعریف نکردیم که. یعنی تعریف کردیم اما خوب با کمی تلطیف
در قضایا. از انجاییکه خودتان میدانید که عاقبت چنین دوستانی نزد همسران
چیست&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/73.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;
. دیروز هم این دوست عزیز زنگ زد که بیا بریم قهوه بخوریم و درست زمانی که
من در ماشین نشستم زنگ زد که میدونی چه فاجعه ای اتفاق افتاده.منم گفتم
خیره ایشالا ،چی شده؟دوست : ظهر که از دانشگاه بر میگشتم یه جوجه خریدم  و
این جوجههه اینقد از ظهر تا حالا جیک جیک کرده که نذاشته من بخوابم و الان
سرم درد میکنه و ... من: یعنی نمیای. دوست: شرمنده.ایشالا یه بار دیگه که
سر حالتر بودم. من: باشه عزیزم .بهتر باشی .برو جوجه داریتو بکن. بای.
دوست: بای من:&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/208.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;  من: &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/37.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;  من:&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/258.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;  من:از این سر کار گذاشتنا متنفرم. &lt;br /&gt;
یعنی میدونی چیه وقتی یه نفر باهام همچین رفتاری میکنه فک میکنم یا من
خیلی ساده لوحم. یا اون طرف خیلی زرنگه. نمیدونم چرا اینجوریه. چرا همیشه
دوستایی که من انتخاب میکنم اینطوری از آب در میان. یعنی فک نکنین بابت
همین یه دونه قضیه اس که من دارم این حرفو میزنما. همین دوست جدید الان
واسه دومین بار تو این هفته اس که منو سر کار گذاشته. در حالی که هر وقت
خریدی چیزی داشته باشه بسیار سر حاله و چون میدونه من ماشین دارم فورا به
من زنگ میزنه که بیا با هم بریم خرید. خوب منم البته بدم نمیاد گاهی باهاش
برم بیرون ودل خودم هم باز بشه ولی وقتی اینطور رفتارهای دیگشو میبینم فک
میکنم داره ازم سوء استفاده میشه. اگه اشتباه میگم تورو خدا بهم بگید.
ناراحت نمیشم. شایدم همه دوستا روابطشون با هم همینطوریه و من دارم اشتباه
میکنم. یا مثلا به یکی دیگه از دوستام میگم بیا با هم بریم استخر. برگشته
میگه آره منم خیلی دوس دارم بیام ولی به شوهرم نمیگم تو اینو گفتی چون
نمیذاره بیام .بعدا فهمیدم که بدون اینکه به من بگه داره با خواهر شوهرش
میره استخر .همون استخری که من میرم و همون سانسی که من میرم.وقتی بهش
گفتم میگه خوب اگه با تو میخواستم بیام شوهرم اجازه نمیداد واسه همین
خواهر شوهرمو راضی کردم باهام بیاد استخر.بعضی وقتا فک میکنم شاید شاخ
دارم .یا شاید خیلی آدم بدی هستم و خودم نمیفهمم. نمیدونم چرا اینطوری
میشه.به خدا من همیشه سعی کردم بهترین دوست واسه اطرافیانم باشم. کاش یه
نفر بهم مشاوره میداد. بگذریم...&lt;br /&gt;
کلاس ویولونم خیلی خوب پیش میره. خیلی دوسش دارم.و حسابی با تمرینام حال میکنم.&lt;br /&gt;
 اما استخرو الان یکی دو هفته ای میشه که  نرفتم .دلم حسابی واسه معلق شدن
تو آب تنگ شده. نمیدونم چرا جور نمیشه برم. ولی سعی میکنم فردا حتما برم. &lt;br /&gt;
مثل اینکه این آپ الکی من خیلی طولانی شد. سعی میکنم اینبار اکتیو تر برگردم.قربون همگی.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
همین&lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 14:11:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> بعد از یه مدت تقریبا طولانی</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>
    سلام.&lt;br /&gt;من اومدم.خیلی زحمت کشیدم .نه؟&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/272.gif&quot; /&gt; این مدتی که نبودم باور کنین که همینطوری نبودم. یعنی والا چی بگم. شاید از تنبلی . شایدم دچار یه جور وازدگی شده بودم. میومدم پشت کامپیوتر ، وبلاگای دیگران ر. میخوندم، اما دست ودلم به آپ کردن نمیرفت .اینم یه جور مرضه دیگه. نه؟ حالا فک کنم دارم خوب میشم  &lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/273.gif&quot; /&gt; .خلاصه که تو این مدت یه کارایی هم کردم. یه ترم آموزش شنا رو رفتم و الان کرال پشت ،کرال سینه، دوچرخه و زیر آبی رو بلتم. خیلی باایستیعدادم .نه؟&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/282.gif&quot; /&gt;.در ضمن در کلاس آموزش ویولون هم ثبت نام کردم و در حال حاضر دیگه آموزش نت و آرشه کشی رو تموم کردم ودر حال تمرین یک آهنگ محلی آلمانی میباشم هستم. در این مورد هم بیسیار با ایستیعداد میبودم. &lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/285.gif&quot; /&gt;  . خلاصه که کم کم استعدادهای اینجانب داره شکوفا میشه و مثل اینکه بالاخره بچمون داره یه ... میشه.&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; /&gt; .البته هنوز واسه تصمیم گیری در این مورد زوده شاید هم وسط کار پشیمون شدم و باز هم همین جا موندم و هیچ ... نشدما. &lt;br /&gt;آهان یه اتفاق دیگه ای هم که افتاده اینه که من یه دوست جدید پیدا کردم .از کلاس ویولون پیدا کردم. نه بابا همون جا که نیوفتاده بود صاحاب داشت. ولی چون خیلی دوست داشتنی و خوب ومرهبون و خوگشل و از اینا بود من برش داشتم ودیگه هم خیال ندارم بزارمش سر جاش.مال خودمه خوب خودم پیداش کردم. &lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/156.gif&quot; /&gt;  خلاصه که این دوست ما دانشجوی سال چهارم پزشکیه و  خیلی هم نازه و خیلی هم دختر خوبیه. در ضمن کرمانیه.و خیلی از اخلاقیاتش مثل خودمه.یکیش اینکه مثل خودم اغلب مواقع دپرسه&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/80.gif&quot; /&gt; . و بعضی مواقع هم واقعا خوچحال. و تازه قهوه خور قهاری هم هست. و قراره همش با هم بریم قهوه بخوریم و اختلاط کنیم. &lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/93.gif&quot; /&gt;  .خوب مگه چیه؟ یعنی شما وقتی یه دوست خوب پیدا میکنید اینقد خوشحال نمیشید؟ حتما میشید ولی به روی خودتون نمیارید. خوب چیکار کنم ،من واقعا خوشحالم که یه دوست پایه پیدا کردم. خوب میدونی پیدا کردن یکی که همیشه واسه هر کاری پایه باشه تو این دوره زمونه که هر کی فکر خودشه کار مشکلیه. البته میتونم بگم که آقای همسر  همیشه بهترین دوستم بوده وهست ولی خوب مواردی هم هست که آدم نمیتونه در موردش با هیچ کس حرف بزنه. نه خانواده خودش . نه همسرش و نه دوستان همشهریش که اغلب موارد کاشف به عمل میاد که فلانی خاله ی همسایه ی دختر دایی شوهر عمه ی پدر بزرگ مادر شوهر ما بوده و در نتیجه حرفایی که بهش زدی رو باید از دهن مادر شوهرت بشنوی.خوب شاید واسه شما تا حالا همچین حالتی پیش نیومده. ولی واسه من پیدا کردن این دوست جدید خیلی ارزشمنده. بگذریم...&lt;br /&gt;دیگه اینکه بیست فروردین یه عروسی داریم . و بنده دوباره در فکر یه لباسم. از ایده ها و مدلهای پیشنهادی شما هم به شدت استقبال میکنم.یکی به داد من برسه که دوباره مثل آهو تو گل گیر کردم. &lt;br /&gt;و اما نی نی هم هر روز که از خواب پا میشه تا شب میشینه و چن تا کارتون رو از اول تا آخرش نیگا میکنه و  بعضا  بعضی از کارتون ها رو دو بار میبینه. خلاصه که حسابی سرش شلوغه. فک کنم توهمین هفته یه جلسه نقد و بررسی کارتونهای روز دنیا قراره برگزار بشه که اونم هر جوریه میخواد خودشو برسونه .&lt;br /&gt;آقای همسر هم بسیار مشغول کار و کاسبی میباشند و بنده هم مشغول وبلاگ نویسی و به قول ایشان کاری جز استخر رفتن و ویولون زدن و قهوه خوردن و ولگردی با دوستان در خیابان ندارم. ( خوب اینهمه کار دارم، بازم میگن چرا بیکار نشستی. وااااا.میبینی تو رو خدا)البته یه کار دیگه هم کردم. بالاخره آقای همسر رو راضی کردم که بیمارستان جای خوبیست&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/68.gif&quot; /&gt;و من باید به کمک بیماران بشتابم باشد که مورد آمرزش پروردگار قرار گیریم&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/54.gif&quot; /&gt; . ودر نتیجه رفتم تو نوبت طرح . خوب چاره ای نیست دیگه.اگه نرم که چهار سال درس خوندنم فایده ای نداره و مدرک بهم نمیدن. ولی از اونجایی که 30 نفر جلوتر از من تو نوبت بودن احتمالا تو تابستون یا پاییز 87 نوبت به من میرسه. چه بد&lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/56.gif&quot; /&gt; &lt;img border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; /&gt;  .&lt;br /&gt;دیگه خیلی پر حرفی کردم. برم ناهارمو بپزم تا آقای همسر سر و کله ش پیدا نشده. &lt;br /&gt;قربون همگی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; 
</description>
<pubDate>Sun, 17 Feb 2008 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>
    سلام.خوبین؟&lt;br /&gt;
اینمدت که نبودم اتفاق خاصی نیفتاده. فقط خیلی بی حوصله بودم. اومدم
وبلاگاتونو خوندم ولی حال نداشتم خودم آپ کنم. شنبه ی هفته ی پیش عروسیه
دختر عموی آقای همسر بود.خودم لباسم دوختم .البته با همکاریه مامانم
وخواهرم که بیچاره هارو تا 6 صبح بیدار نگه داشتم تا لباسمو تموم کنم.
البته فک نکنید درست روز قبل از عروسی لباس دوختما .نه...   4 روز قبل از
عروسی بود اما از اونجایی که من وقتی کاری رو شروع میکنم حتما باید تمومش
کنم دیگه ساعت 4-5 بعد از ظهر شروع کردیم به دوختن وتا 6 صبح فرداش تمومش
کردیم.   اینم
هنر بنده.البته این عکس واسه بعد از عروسیه که برگشتیم خونه. تو سالن که
هر چی به خواهر آقای همسر گفتم بیاید بریم عکس بگیریم محل نذاشت.دیگه منم
وقتی اومدیم موبایلمو دادم به آقای همسر گفتم لااقل تو چن تا عکس ازم بگیر
دلم خنک شه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/208.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .همش یا تار افتاده . یا من توش دارم وا میرم. دیگه این یکی از بقیه بهتر بود. فقط گذاشتم که هنرمو ببینید&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.دیگه
همین. اتفاق خاصی تو این چن روزه نیفتاده.آهان... رفتم واسه نی نی یه
اسباب بازی بخرم بعد آقاهه یه قفس گذاشت رو میز گفت اینو واسش بخرید. یادم
رفت ازشون عکس بگیرم. اسمش هیبستر یا یه همچین چیزایی بود. یه سنجاب هندی
بود. تقربا شبیه موش بود با این تفاوت که دم خیلی کوتاهی داشت و دستاش
شبیه انسان بود. یعنی دستاش مو نداشتن و صورتی رنگ بودن . رو پاهای عقبش
وامیستاد.و با دستاش تخمه میشکست ومیخورد. خییییییییییییییلی بامزه بود.
یه بروشور هم بود که راجع به تربیتش و طرز نکهداریش توش نوشته بود. هر چی
به آقای همسر اصرار کردم که بخریمش گفت نه که نه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/164.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.البته
گفت که یه دامپزشک رو میشناسه که هم سگ میفروشه و هم از این جور چیزا
وبهتره بریم پیش خودش واز خودش بخریم.اینطوری حق انتخابمون بیشتره. واسه
همینم من راضی شدم وگرنه که...&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.سعی میکنم اینبار زودتر آپ کنم. همتون رو دوس دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 102, 255);&quot;&gt;پ.ن: عکسو برداشتم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین...&lt;br /&gt;
  

</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی خودم</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>    سلام.&lt;br /&gt;
من نمیدونم بازیه من چه فرقی با بازیای دیگه داشت که همه اومدن تو قسمت
کامنتا فقط واسه من بازی کردن. البته نمیخوام گله کنم. فقط یه کم تعجب
کردم . مرسی که اینقد تحویلم گرفتید&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/168.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.حالا عوضش خودم بازی میکنم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/240.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .&lt;br /&gt;
1-میخوام این طرح پرستاری اختیاری بشه که من با خیال راحت مدرکمو بگیرم تو دستم و به آینده فک کنم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/290.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .&lt;br /&gt;
2-میخوام مامانم اینا همسایمون باشن که هر وقت خسته شدم نی نی رو زود ببرم پیش مامانم و بتونم یه کم به خودم برسم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/280.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .&lt;br /&gt;
3-میخوام نواختن یه موسیقی رو یاد بگیرم ،ترجیحا ویولن&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/178.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .(کاش نی نی میذاشت.)&lt;br /&gt;
4-میخوام یه معجزه بشه و آقای همسر یهو مرد منظمی بشه.&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/156.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; آخ که اونموقع چقد این اعصاب خوردیام کمتر میشد.&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/80.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
5-میخوام آقای همسر و نی نی همیشه خوشحال و سلامت باشن&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/79.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .(اینو اول از همه میخوام .ولی واسه اینکه موجش بقیه رو نگیره آخر همه نوشتم.گرفتی چی شد؟&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/297.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; )&lt;br /&gt;
6-این گزینه رو هم خودم اضافه میکنم چون سازنده بازی خودم بودم واسه خودم پارتی بازی کردم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/272.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(0, 51, 153);&quot;&gt;میخوام همه ی میخوامهای خودم و همه ی اونایی که مثل من این همه میخوام تو مغزشون میچرخه هر چه زود تر به واقعیت بپیونده.&lt;/font&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/164.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
امروز میخواستم برم یه کلاس بدنسازی ثبت نام کنم ولی پشیمون شدم.چون دو
روز تو هفته دارم میرم استخر .شنا هم بالاخره ورزش دیگه.تازه اگر میخواستم
سه روز تو هفته رو هم برم کلاس بدنسازی دیگه باید کلا از نی نی خداحافظی
میکردم و میذاشتمش خونه ی مامانم اینا.که خوب نمیشد دیگه.بعد فک کردم برم
کلاس ویولن ثبت نام کنم که اونم به دلایل بالا فعلا منتفیه ولی خوب این
یکی فک کنم به زحمتش میارزه که ساعتامو جوری تنظیم کنم که آقای همسر خونه
باشه وخوب اونوقت یه خواهش گنده از آقای همسر میمونه که یک ساعت در روز نی
نی رو نگه داره. حتما قبول میکنه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/59.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;   &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/208.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/164.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .حالا شب باهاش صحبت میکنم .نتیجه رو بهتون خبر میدم.&lt;br /&gt;
اون دو تا خط اول رو زیاد جدی نگیرید .از همتون ممنونم .چه کسایی که تو
کامنتدونیم بازی کردن و چه کسایی که هنوز بازی نکردن ولی قول دادن که بازی
کنن.همین که اینقد براتون ارزش داشتم که واسم کامنت بذارید وحرفمو زمین
نندازید خیلی خیلی خیلی از همتون ممنونم.قربون همگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین &lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 03 Dec 2007 10:08:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من چی میخوام؟!</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>    سلام.&lt;br /&gt;هاپو رو پس دادیم.&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/241.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.اشکش واسه اینه که هاپوئه خیلی بانمک و مظلوم بود.لبخندشم واسه اینه که ...آخیشششش راحت شدم.چون در عین حال که میخواستمش ولی حالم ازش بهم میخورد &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/208.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .چون به هر حال سگه دیگه.کثیفه.بعد هم چون نر بود و خیلی لاس&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/65.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.دیگه خودتون بفهمید چی میگم.ولی همین هاپوئه قبلا تشکیل خانواده داده بوده و خانومش هم الان بارداره&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/63.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.قرار شد هر وقت بچه شون به دنیا اومد یکیشون رو بدن به ما.خوب اینطوری خیلی بهتره. از اول هر چی بخوام یادش میدم و خودم میفهمم که چطوری بزرگ شده .نه؟&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/38.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.یکی دوشب پیش با آقای همسر دعوا میکردم که تو هر وقت منو میبری بیرون یه راست میری جلوی یه پیتزا فروشی وامیستی و میری پیتزا سفارش میدی بدون اینکه از من بپرسی چی میخوام . آقای همسر گفت خوب مثلا تو به غیر از پیتزا چی میخوای بخوری . منم گفتم حتما که نباید چیزی بخوریم میتونیم بریم یه جا بشینیم و فقط حرف بزنیم و از فضا لذت ببریم.خلاصه که اون شب با اینکه خیلی سیر بودم واسه اینکه ثابت کنم که به غیر از پیتزا چیزای دیگه ای هم واسه خوردن وجود داره یه پرس بازو سوخاری گرفتم .تازه بعد از اینکه با آقای همسر پیتزا خورده بودم &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/261.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;. البته ناگفته نمونه که نتونستم بخورمش و همشو جا گذاشتم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/286.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.ولی خوب واسه اثبات حرفم لازم بود دیگه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/59.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.فردا شبش آقای همسر گفت همسر عزیز&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/40.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;  حالا بگو امشب چی میخوای؟ منم گفتم بریم یه جا قهوه بخوریم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/41.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.(من بعد از آقای همسر و نی نی ،توی دنیا قهوه رو از همه بیشتر دوس دارم.)آقای همسر هم منو برد کافه آفریقا و من یه کافه لاته خوردم و خودش هم یه اسپرسو با کیک شکلاتی سفارش داد. از اون شب (سه شب پیش)دیگه آقای همسر عاشق قهوه شده و هر شب میگه بریم قهوه بخوریم؟منم هر چی فک میکنم غیر از قهوه چی میتونم بخوام به خدا هیچی به فکرم نمیرسه.یعنی واقعا هیچی به جز قهوه تو این دنیا نیس که من دوس داشته باشم &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/267.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; . البته یه چیز دیگه هم دوس دارما .خریییییییییییییید.دوس دارم هر چی تو مغازه هاس بخرم بیارم خونه .فقط بخرما.دیگه دوس ندارم ازشون استفاده کنم .فقط یه پولی خرج شده باشه کافیه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .نیس پشت خونمون خزانه ی بانکه. بعد من  کلیدشم دارم.اینه که میگم بالاخره یه استفاده ای ازش بشه دیگه ،حیفه آخه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/156.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.خلاصه که من این چن روز همش دارم به این فک میکنم که چی میخوام. ولی هنوز به نتیجه نرسیدم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.دیدی چی شد .منم بالاخره مخترع شدم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/282.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .چی ؟ یعنی متوجه نشدی؟ همین الان یه بازی اختراع کردم. اسم بازی هست : چی میخوام؟هر کس باید  پنج تا از چیزایی رو که میخواد به ترتیب اولویت بنویسه.(البته به غیر از همسر ا و نی نی ها تون. حالا همه نیاید بگید 1-آقای همسر.2-نی نی 3- مادر شوهر&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/24.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;. یه چیزلیی غیر از اینا .یه چیزی که به غیر از اینا بهتون آرامش میده یا ازش لذت میبرید.یا میخوایدش و هنوز بهش نرسیدید. خلاصه دیگه بشینید فک کنید ببینید  چی میخواید.آیا مثل من دچار سردرگمی خواهی شد.(این جمله ی آخرو مثل تبلیغ این فیلم ترسناکا بخونید. )&lt;br /&gt;هر کی میاد اینجا از طرف من دعوته که این بازی رو انجام بده.&lt;br /&gt;قربون همگی.&lt;br /&gt;همین.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Nov 2007 09:16:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سگ</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>        سلام.خوبید؟چه خبر؟ سلامتی؟&lt;br /&gt;
دیشب آقای همسر گفت یکی از دوستاش یه سگ کوچولوی پشمالوی سفید خوشگل
واسمون آورده.البته من هیچوقت سگ نخواسته بودم ولی آقای همسر گفت که واسه
من گفته بیاره&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/286.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.منم
دیگه خوشحااال.گفتم همین الان که به عبارتی میشد ساعت 12 دیشب بریم
بگیریمش.خلاصه هر جور بود آقای همسر رو راضی کردم به دوستش زنگ زد که
داریم میایم ببریمش.اینگده ذوق زده شده بودم که نگو.یه چیزی تو مایه های
این&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/303.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.خدا
بگم چیکارش نکنه این دوست آقای همسر رو.یه سگ آورده اندازه ی خرس.همچین که
دیدمش خورد تو ذوقم.ولی بااین حال دیگه نمیشد کاریش کرد. اون وقت شب رفته
بودیم خونه ی بنده خدا ،اونم همچین با آب و تاب سگ رو بیرون آورد دیگه
آقای همسر مجبور شد بگیرتش.گذاشتیمش تو صندوق عقب آوردیمش خونه.تازه کجا ؟
تو آپارتمان&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/84.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;
. تازه باچه مکافاتی یواشکی بردیمش تو.گذاشتیمش تو بالکن. تا ساعت 2 نصفه
شب اینقد سروصدا کرد که ترسیدیم همسایه ها بیدار بشن. آقای همسر پاشد لباس
پوشید ببرتش خونه ی مامانش اینا.بعد من رفتم پیش سگه اینقد تحویلم
گرررررفت.واستاده بود رو دو تا پاش هی دمشو تکون میداد. منم دلم سوخت اول
دو تا سوسیس دادم بهش خورد .آبم بهش دادم.بعد کلی باهاش صحبت کردم.گفتم
اگه آروم نشی میان میبرنت ها&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/66.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .طفلکی اینقد خودشو واسم لوس میکرد.بعد اومدم به آقای همسر گفتم من باهاش صحبت کردم تو برو بخواب.آقای همسر اینطوری&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/24.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;
نیگام میکرد.رفتیم خوابیدیم ولی دوباره سرو صداش شروع شد ایندفه من پاشدم
رفتم از پشت در گفتم هیسسسسسسسسسس.یهو دیدم آروم شد. بعد دیگه بالشمو بردم
پشت در بالکن همونجا خوابیدم.سگه هم اونطرف در خوابیده بود همچین مثل دوتا
روح در یک بدن &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.
دیگه تا صب سگه صداش در نیومد .راس میگم به خدا. صب هم پاشدم واسش آب و
نون و سوسیس بردم. اینقد لوسه. نمیدونم صاحب قبلیش چطور دلش اومده ازش جدا
بشه.خیییییییلی بامزه س.ولی خداییش خیلی بزرگه.به درد ما که نی نی کوچولو
داریم نمیخوره . امروز آقای همسر گفت میبرم پسش میدم.ولی من کلا از سگ
خوشم اومده .گفتم باید یه کوچولوی کوچولوشو بخری خودم بزرگش کنم. البته
خودمم تا حدی وسواس دارما.یعنی از دیشب تا حالا اگه حتی از کنار در بالکن
هم رد شدم ،زود رفتم دستامو با مواد ضدعفونی کننده و صابون و آب داااغ
شستم. ولی نمیدونم چرا بازم  دوس دارم سگ داشته باشم.&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/306.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;.به
آقای همسر گفتم من میرم خونه ی مامانم وقتی برگشتم باید برده باشیش. من
طاقت ندارم جلوی روم ببریش. طفلکی خیلی مظلومه.وقتی بهش میگم برو عقب
همچین عقب عقب میره بعدم میشینه و با پای عقبش گوششو میخوارونه. هر بار
بگم برو عقب همینکارو میکنه. تازه صب که رفتم بهش غذا بدم یهو پرید تو
بغلم میخواست صورتمو لیس بزنه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/277.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .فک کنم فهمیده بود هنوز صورتمو نشستم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/270.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/65.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;. ولی خیلی کثیف شده .اگه امروز اینجا بود میبردمش حموم &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/184.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .کی دیگه میخواست تو این حموم خودشو بشوره&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/65.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; .ولی خوب به اینشم فک کرده بودم.بعدش کل حموم ضد عفونی میکردم ومیشستم.خوب مگه اونایی که سگ دارن کجا میشورنش؟&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/162.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt; چن تا عکس ازش میذارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ببینین چقد مظلومه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img src=&quot;http://zahramin.80.googlepages.com/1.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببینین چجوری خوابیده.وقتی بهش میگفتم برو بیرون همون بیرون میخوابید&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/241.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;img src=&quot;http://zahramin.80.googlepages.com/3.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترو خدا ببین چطوری خودشو لوس میکنه واسم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/168.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;img src=&quot;http://zahramin.80.googlepages.com/4.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا هم داره وق وق میکنه. میخواست بیاد تو ولی خوب خیلی کثیف بود.طفلکی&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/54.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;img src=&quot;http://zahramin.80.googlepages.com/56.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من سگ میخوام&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/256.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
راستی یه چیز جالبتر.به نی نی گفتم این هاپو مال توئه اسمشو چی میذاری.گفت بابا...&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/39.gif&quot; style=&quot;vertical-align: middle; width: 18px; height: 18px;&quot; /&gt;.&lt;br /&gt;
فعلا&lt;br /&gt;
 

</description>
<pubDate>Tue, 27 Nov 2007 07:27:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی</title>
<link>http://yasijun.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>
    سلام.خوبید.چه خبر؟ سلامتی؟ &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/286.gif&quot; /&gt; این  دو تا
کلمه ی آخر رو نی نی همیشه پشت تلفن از همه میپرسه.خوب اینم یه روش
احوالپرسیه دیگه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/286.gif&quot; /&gt; آهان میخواستم تو این پست یه کم خودمو معرفی کنم  واسه
دوستانی که جدید میان . اینجانب یاسی &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/286.gif&quot; /&gt; (قربون
همگی) متولد 62 لیسانس پرستاری (البته نصفه نیمه.چون هنوز طرحمو
نرفتم.&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/271.gif&quot; /&gt; ) دارای یک عدد آقای همسر مهربان و عاشوق (البته به استثنای 90 درصد
مواقع.چیزی نیس که .فک کنم این یعنی همیشه مهربون  و عاشوقه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif&quot; /&gt; )و یک
عدد دخمل خوگشل مامانی که الان دقیقا 2 سال و 2 ماه و 5 روزشه.(اصلا فک
نکنی تقویمو نیگا کردما .نهههههههه &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/wha[1].gif&quot; /&gt; ) فک
کنم دیگه کافیه .نه؟&lt;br /&gt;
این وبلاگ هم پنجمین وبلاگمه.ولی با اجازتون این تو اسمی از وبلاگای دیگه
خودم نمیبرم.چون واقعا دیگه نمیخوام اینجا هم لو بره.(اه .آدم نمیتونه یه
وبلاگ خصوصی هم واسه خودش داشته باشه.اینم از فواید خانواده وبلاگ نویس
داشتنه.گرفتی چی شد. همون. &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/164.gif&quot; /&gt; )راستی
دیروز آقای همسر با خوشحالی اومده خونه و &lt;a href=&quot;http://zahramin.80.googlepages.com/2.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اینو&lt;/a&gt;
گذاشته جلوی من ،همچین با ذوق میگه :دیگه همه چی دُرُس شد.تازه 45000 تومن
هم پولشو داده.والا من که تو کار این مردا موندم. یعنی اینقد ارزش داره.
خوب بابا این 45000 هزار تومن رو میدادی به من .خودم بلت بودم چجوری خرجش
کنم. &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/swoon.gif&quot; /&gt; .به لطف همین که دیدید دیشب تا ساعت 4:30 دقیقه بیدار بودیم.&lt;br /&gt;
دیشب نی نی خونه ی مامانیش (مامان آقای همسر)خوابیده.و الان به لطف
مامانیش &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/222.gif&quot; /&gt; بچم تب داره. یعنی یه چیزی میگم فک نکنی اغراق میکنما ،هر وقت این نی
نیه ما خونه ی این مامانیش خوابید دکتری شد.یعنی فرداش خودشون زنگ میزنن
بیاید ببریدش دکتر ،حالش بده.من نمیدونم چه حکمتیه که دوباره یه چن وقت
بعدش با اصرار نی نی رو نگه میدارن.اگرم مثلا من مخالفت کنم آخ که بیا و
ببین .فرداش دیگه این تلفنشون آزاد نمیشه.طفلکا.از بس که باید به این و
اون زنگ بزنن  و از من گله کنن که فلانی نمیذاره نوه مونو ببینیم.دیگه آدم
چی میتونه بگه آخه.اینم از اینبار .من نمیدونم چی بهش میدن که بهش
نمیسازه.و هر بار هم همونو بهش میدن دوباره. خلاصه که تا حالا نی نی خواب
بود وحالا هم با تب بالا بیدار شده. من برم دیگه یه فکری بکنم. بهتره زنگ
بزنم به آقای همسر بیاد ببریمش دکتر.&lt;br /&gt;
پس فعلا با اجازه&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/mayi.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 14:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yasijun&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>yasijun</dc:creator>
<guid>http://yasijun.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
