تبليغاتX
یاسی
...
  
دوسال پیش وقتی که خیلی افسرده بودم ،خیلی بی حوصله بودم و هیچ هدفی واسه زندگی نداشتم،یه نفر بود ...یه دوست ...یه کسی که خیلی دوسش داشتم  و هر وقت میومد خونم بهم انرژیه مثبت میداد. هر وقت میومد و من مثل همیشه ت. خونه م زلزله اومده بود و نمیشد پات رو رو زمین بزاری اونقد رفای خوب بهم میزد و اونقد خوب راهنماییم میکرد که پر از انرژی میشدم و بعد از رفتنش پا میشدم خونمو تمیز میکردم. ناهارمو درست میکردم و خودمو خوشگل میکردم ومثل خانومای خوب مینشستم منتظر تا آقای همسر بیاد و دوباره بفهمه که کی اونروز اونجا بوده و دوباره خوشحال بشه که خانومش ...خانوم شده.
ولی دوسال پیش یه موضوعاتی پیش اومد که خیلی هم مسخره به نظر میرسید ولی باعث جدایی من و اون دوستم شد و بعد هم اونا خونشون رو عوض کردن و من تا حالا ازش خبر نداشتم و حالا ...امروز...اون اومد.شاد و پر انرژی مثل همیشه.و وقتی در رو باز کردم اونقدر خوشحال شدم که یهو دو دستی زدم تو صورتم شاید برای اینکه فک میکردم دارم خواب میبینم.ولی خوب خواب نبودم.بیدار بودم. بیدار بیدار ودوست عزیزم بعداز دو سال به دیدنم اومده بود.ولی اینبار وقتی رفت و پر از انرژی مثبت نبودم. خونمو مرتب نکردم. ناهار هم نپختم فقط نشست...م همونجا پشت در نشستمو گریه کردم.فقط گریه کردم...فقط گریه
آخه چرا من اینجام.چرا؟ پس این دو سال زندگیه من کجاس.پس من این دو سال چیکار میکردم.....
خیلی مبهم حرف زدم؟
میدونی قضیه چیه؟ همین دوستم  قبل از اینکه از هم جدا بشیم دانشجوی یه رشته تو پیام نور بود و ...همین.ولی الان یه ترم مونده تا فوق لیسانسشو بگیره.چن ترم کلاس زبان رفته و کلی انگلیسیشو قوی کرده و البته هنوزم داره میره.بچشو هر روز میذاره مهد کودک و میره دانشگاه و زبان .میخواد کلاسای پیشرفته کامپیوتر ثبت نام کنه.نایب رییس فدراسین نمیدونم چی چی شد.خوشحاله.زندگیه مرتبی داره و  برای این زندگیه ریخت و پاش من فقط سر تکون میده.میگه خیلی لاغر شدم. صورتم خیلی بد فرم شده. میگه چرا کلاس ویولون میرم.وچرا دنبال درس نیستم. میگه و میگه و میگه و ته دل من خالیو خالیو خالیتر میشه.که پس من چی .پس چرا من تو این دوسال هیچ کار مثبتی نکردم.پس این دو سال من کجاس. گریه میکنم...گریه میکنم و دو سال گمشده مو میخوام. گریه میکنم و دپرس تر میشم از قبل. و پر از انرژی ... نه انرژیه مثبت .فقط منفی. پر از انرژیه منفی. دوسال من کو؟
کسی دو سال گذشته ی منو ندیده...؟
.
.
.
همین
نوشته شده توسط یاسی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 3:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |