تبليغاتX
یاسی
آپ الکی
    میخوام از این به بعد یه روز در میون آپ کنم .البته اگه این تنبلی مزمن اجازه بده. ولی خداییشم هر چی فک میکنم اتفاق خاصی برام نیوفتاده .واسه همین مجبورم تمام اتفاقات غیر خاصم رو هم بنویسم.دو شب پیش با این دوست محترم که تو پست قبلی وصفشو خوندین رفتیم بیرون .نی نیه ما که خونه ی مامانی (مادر شوهر گرامی) بود.بنابراین تونستیم همچین مجردی واس خودمون بریم بیرون و با اجازتون تا ساعت 11 شب  با ماشین در خیاوانها ول چرخ زدیم. در بین راه هم به یک پاساژ و دو بوتیک سر زدیم و حالشان را پرسیدیم. البته بنده  به دلیل سکونت چند شپش در جیبهایم و به خاطر اینکه نمیخواستم آسایش شپشهای عزیز را به هم بزنم پولی در جیبم نگذاشته بودم ولی دوست عزیز حسابی از خجالت فروشنده ها و جیبش در آمد و به هر مغازه ای که پا میگذاشتیم هر چیزی که دم دست تر بود میخرید و به قول خودش آن شب ویرش گرفته بود که حتما یک چیزی بخرد ،که البته به جای یک چیز چندین چیز خرید و این ویرش برایش حدود 40 -50 تومان خرج برداشت.ولی ما این قضیه را برای همسر گرامی تعریف نکردیم که. یعنی تعریف کردیم اما خوب با کمی تلطیف در قضایا. از انجاییکه خودتان میدانید که عاقبت چنین دوستانی نزد همسران چیست . دیروز هم این دوست عزیز زنگ زد که بیا بریم قهوه بخوریم و درست زمانی که من در ماشین نشستم زنگ زد که میدونی چه فاجعه ای اتفاق افتاده.منم گفتم خیره ایشالا ،چی شده؟دوست : ظهر که از دانشگاه بر میگشتم یه جوجه خریدم  و این جوجههه اینقد از ظهر تا حالا جیک جیک کرده که نذاشته من بخوابم و الان سرم درد میکنه و ... من: یعنی نمیای. دوست: شرمنده.ایشالا یه بار دیگه که سر حالتر بودم. من: باشه عزیزم .بهتر باشی .برو جوجه داریتو بکن. بای. دوست: بای من:  من:   من:  من:از این سر کار گذاشتنا متنفرم.
یعنی میدونی چیه وقتی یه نفر باهام همچین رفتاری میکنه فک میکنم یا من خیلی ساده لوحم. یا اون طرف خیلی زرنگه. نمیدونم چرا اینجوریه. چرا همیشه دوستایی که من انتخاب میکنم اینطوری از آب در میان. یعنی فک نکنین بابت همین یه دونه قضیه اس که من دارم این حرفو میزنما. همین دوست جدید الان واسه دومین بار تو این هفته اس که منو سر کار گذاشته. در حالی که هر وقت خریدی چیزی داشته باشه بسیار سر حاله و چون میدونه من ماشین دارم فورا به من زنگ میزنه که بیا با هم بریم خرید. خوب منم البته بدم نمیاد گاهی باهاش برم بیرون ودل خودم هم باز بشه ولی وقتی اینطور رفتارهای دیگشو میبینم فک میکنم داره ازم سوء استفاده میشه. اگه اشتباه میگم تورو خدا بهم بگید. ناراحت نمیشم. شایدم همه دوستا روابطشون با هم همینطوریه و من دارم اشتباه میکنم. یا مثلا به یکی دیگه از دوستام میگم بیا با هم بریم استخر. برگشته میگه آره منم خیلی دوس دارم بیام ولی به شوهرم نمیگم تو اینو گفتی چون نمیذاره بیام .بعدا فهمیدم که بدون اینکه به من بگه داره با خواهر شوهرش میره استخر .همون استخری که من میرم و همون سانسی که من میرم.وقتی بهش گفتم میگه خوب اگه با تو میخواستم بیام شوهرم اجازه نمیداد واسه همین خواهر شوهرمو راضی کردم باهام بیاد استخر.بعضی وقتا فک میکنم شاید شاخ دارم .یا شاید خیلی آدم بدی هستم و خودم نمیفهمم. نمیدونم چرا اینطوری میشه.به خدا من همیشه سعی کردم بهترین دوست واسه اطرافیانم باشم. کاش یه نفر بهم مشاوره میداد. بگذریم...
کلاس ویولونم خیلی خوب پیش میره. خیلی دوسش دارم.و حسابی با تمرینام حال میکنم.
 اما استخرو الان یکی دو هفته ای میشه که  نرفتم .دلم حسابی واسه معلق شدن تو آب تنگ شده. نمیدونم چرا جور نمیشه برم. ولی سعی میکنم فردا حتما برم.
مثل اینکه این آپ الکی من خیلی طولانی شد. سعی میکنم اینبار اکتیو تر برگردم.قربون همگی.
.
.
.
همین
نوشته شده توسط یاسی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 5:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بعد از یه مدت تقریبا طولانی
سلام.
من اومدم.خیلی زحمت کشیدم .نه؟ این مدتی که نبودم باور کنین که همینطوری نبودم. یعنی والا چی بگم. شاید از تنبلی . شایدم دچار یه جور وازدگی شده بودم. میومدم پشت کامپیوتر ، وبلاگای دیگران ر. میخوندم، اما دست ودلم به آپ کردن نمیرفت .اینم یه جور مرضه دیگه. نه؟ حالا فک کنم دارم خوب میشم .خلاصه که تو این مدت یه کارایی هم کردم. یه ترم آموزش شنا رو رفتم و الان کرال پشت ،کرال سینه، دوچرخه و زیر آبی رو بلتم. خیلی باایستیعدادم .نه؟.در ضمن در کلاس آموزش ویولون هم ثبت نام کردم و در حال حاضر دیگه آموزش نت و آرشه کشی رو تموم کردم ودر حال تمرین یک آهنگ محلی آلمانی میباشم هستم. در این مورد هم بیسیار با ایستیعداد میبودم. . خلاصه که کم کم استعدادهای اینجانب داره شکوفا میشه و مثل اینکه بالاخره بچمون داره یه ... میشه. .البته هنوز واسه تصمیم گیری در این مورد زوده شاید هم وسط کار پشیمون شدم و باز هم همین جا موندم و هیچ ... نشدما.
آهان یه اتفاق دیگه ای هم که افتاده اینه که من یه دوست جدید پیدا کردم .از کلاس ویولون پیدا کردم. نه بابا همون جا که نیوفتاده بود صاحاب داشت. ولی چون خیلی دوست داشتنی و خوب ومرهبون و خوگشل و از اینا بود من برش داشتم ودیگه هم خیال ندارم بزارمش سر جاش.مال خودمه خوب خودم پیداش کردم. خلاصه که این دوست ما دانشجوی سال چهارم پزشکیه و خیلی هم نازه و خیلی هم دختر خوبیه. در ضمن کرمانیه.و خیلی از اخلاقیاتش مثل خودمه.یکیش اینکه مثل خودم اغلب مواقع دپرسه . و بعضی مواقع هم واقعا خوچحال. و تازه قهوه خور قهاری هم هست. و قراره همش با هم بریم قهوه بخوریم و اختلاط کنیم. .خوب مگه چیه؟ یعنی شما وقتی یه دوست خوب پیدا میکنید اینقد خوشحال نمیشید؟ حتما میشید ولی به روی خودتون نمیارید. خوب چیکار کنم ،من واقعا خوشحالم که یه دوست پایه پیدا کردم. خوب میدونی پیدا کردن یکی که همیشه واسه هر کاری پایه باشه تو این دوره زمونه که هر کی فکر خودشه کار مشکلیه. البته میتونم بگم که آقای همسر همیشه بهترین دوستم بوده وهست ولی خوب مواردی هم هست که آدم نمیتونه در موردش با هیچ کس حرف بزنه. نه خانواده خودش . نه همسرش و نه دوستان همشهریش که اغلب موارد کاشف به عمل میاد که فلانی خاله ی همسایه ی دختر دایی شوهر عمه ی پدر بزرگ مادر شوهر ما بوده و در نتیجه حرفایی که بهش زدی رو باید از دهن مادر شوهرت بشنوی.خوب شاید واسه شما تا حالا همچین حالتی پیش نیومده. ولی واسه من پیدا کردن این دوست جدید خیلی ارزشمنده. بگذریم...
دیگه اینکه بیست فروردین یه عروسی داریم . و بنده دوباره در فکر یه لباسم. از ایده ها و مدلهای پیشنهادی شما هم به شدت استقبال میکنم.یکی به داد من برسه که دوباره مثل آهو تو گل گیر کردم.
و اما نی نی هم هر روز که از خواب پا میشه تا شب میشینه و چن تا کارتون رو از اول تا آخرش نیگا میکنه و بعضا بعضی از کارتون ها رو دو بار میبینه. خلاصه که حسابی سرش شلوغه. فک کنم توهمین هفته یه جلسه نقد و بررسی کارتونهای روز دنیا قراره برگزار بشه که اونم هر جوریه میخواد خودشو برسونه .
آقای همسر هم بسیار مشغول کار و کاسبی میباشند و بنده هم مشغول وبلاگ نویسی و به قول ایشان کاری جز استخر رفتن و ویولون زدن و قهوه خوردن و ولگردی با دوستان در خیابان ندارم. ( خوب اینهمه کار دارم، بازم میگن چرا بیکار نشستی. وااااا.میبینی تو رو خدا)البته یه کار دیگه هم کردم. بالاخره آقای همسر رو راضی کردم که بیمارستان جای خوبیستو من باید به کمک بیماران بشتابم باشد که مورد آمرزش پروردگار قرار گیریم . ودر نتیجه رفتم تو نوبت طرح . خوب چاره ای نیست دیگه.اگه نرم که چهار سال درس خوندنم فایده ای نداره و مدرک بهم نمیدن. ولی از اونجایی که 30 نفر جلوتر از من تو نوبت بودن احتمالا تو تابستون یا پاییز 87 نوبت به من میرسه. چه بد .
دیگه خیلی پر حرفی کردم. برم ناهارمو بپزم تا آقای همسر سر و کله ش پیدا نشده.
قربون همگی.
.
.
.
همین

نوشته شده توسط یاسی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 1:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |