سلام.خوبین؟
اینمدت که نبودم اتفاق خاصی نیفتاده. فقط خیلی بی حوصله بودم. اومدم
وبلاگاتونو خوندم ولی حال نداشتم خودم آپ کنم. شنبه ی هفته ی پیش عروسیه
دختر عموی آقای همسر بود.خودم لباسم دوختم .البته با همکاریه مامانم
وخواهرم که بیچاره هارو تا 6 صبح بیدار نگه داشتم تا لباسمو تموم کنم.
البته فک نکنید درست روز قبل از عروسی لباس دوختما .نه... 4 روز قبل از
عروسی بود اما از اونجایی که من وقتی کاری رو شروع میکنم حتما باید تمومش
کنم دیگه ساعت 4-5 بعد از ظهر شروع کردیم به دوختن وتا 6 صبح فرداش تمومش
کردیم. اینم
هنر بنده.البته این عکس واسه بعد از عروسیه که برگشتیم خونه. تو سالن که
هر چی به خواهر آقای همسر گفتم بیاید بریم عکس بگیریم محل نذاشت.دیگه منم
وقتی اومدیم موبایلمو دادم به آقای همسر گفتم لااقل تو چن تا عکس ازم بگیر
دلم خنک شه

.همش یا تار افتاده . یا من توش دارم وا میرم. دیگه این یکی از بقیه بهتر بود. فقط گذاشتم که هنرمو ببینید

.دیگه
همین. اتفاق خاصی تو این چن روزه نیفتاده.آهان... رفتم واسه نی نی یه
اسباب بازی بخرم بعد آقاهه یه قفس گذاشت رو میز گفت اینو واسش بخرید. یادم
رفت ازشون عکس بگیرم. اسمش هیبستر یا یه همچین چیزایی بود. یه سنجاب هندی
بود. تقربا شبیه موش بود با این تفاوت که دم خیلی کوتاهی داشت و دستاش
شبیه انسان بود. یعنی دستاش مو نداشتن و صورتی رنگ بودن . رو پاهای عقبش
وامیستاد.و با دستاش تخمه میشکست ومیخورد. خییییییییییییییلی بامزه بود.
یه بروشور هم بود که راجع به تربیتش و طرز نکهداریش توش نوشته بود. هر چی
به آقای همسر اصرار کردم که بخریمش گفت نه که نه

.البته
گفت که یه دامپزشک رو میشناسه که هم سگ میفروشه و هم از این جور چیزا
وبهتره بریم پیش خودش واز خودش بخریم.اینطوری حق انتخابمون بیشتره. واسه
همینم من راضی شدم وگرنه که...

.سعی میکنم اینبار زودتر آپ کنم. همتون رو دوس دارم.
پ.ن: عکسو برداشتم...
همین...
نوشته شده توسط یاسی در شنبه یکم دی 1386 ساعت 6:56 بعد از ظهر |
لینک ثابت |