تبليغاتX
یاسی
بازی خودم
    سلام.
من نمیدونم بازیه من چه فرقی با بازیای دیگه داشت که همه اومدن تو قسمت کامنتا فقط واسه من بازی کردن. البته نمیخوام گله کنم. فقط یه کم تعجب کردم . مرسی که اینقد تحویلم گرفتید.حالا عوضش خودم بازی میکنم .
1-میخوام این طرح پرستاری اختیاری بشه که من با خیال راحت مدرکمو بگیرم تو دستم و به آینده فک کنم .
2-میخوام مامانم اینا همسایمون باشن که هر وقت خسته شدم نی نی رو زود ببرم پیش مامانم و بتونم یه کم به خودم برسم .
3-میخوام نواختن یه موسیقی رو یاد بگیرم ،ترجیحا ویولن .(کاش نی نی میذاشت.)
4-میخوام یه معجزه بشه و آقای همسر یهو مرد منظمی بشه. آخ که اونموقع چقد این اعصاب خوردیام کمتر میشد.
5-میخوام آقای همسر و نی نی همیشه خوشحال و سلامت باشن .(اینو اول از همه میخوام .ولی واسه اینکه موجش بقیه رو نگیره آخر همه نوشتم.گرفتی چی شد؟ )
6-این گزینه رو هم خودم اضافه میکنم چون سازنده بازی خودم بودم واسه خودم پارتی بازی کردم.میخوام همه ی میخوامهای خودم و همه ی اونایی که مثل من این همه میخوام تو مغزشون میچرخه هر چه زود تر به واقعیت بپیونده.
امروز میخواستم برم یه کلاس بدنسازی ثبت نام کنم ولی پشیمون شدم.چون دو روز تو هفته دارم میرم استخر .شنا هم بالاخره ورزش دیگه.تازه اگر میخواستم سه روز تو هفته رو هم برم کلاس بدنسازی دیگه باید کلا از نی نی خداحافظی میکردم و میذاشتمش خونه ی مامانم اینا.که خوب نمیشد دیگه.بعد فک کردم برم کلاس ویولن ثبت نام کنم که اونم به دلایل بالا فعلا منتفیه ولی خوب این یکی فک کنم به زحمتش میارزه که ساعتامو جوری تنظیم کنم که آقای همسر خونه باشه وخوب اونوقت یه خواهش گنده از آقای همسر میمونه که یک ساعت در روز نی نی رو نگه داره. حتما قبول میکنه  .حالا شب باهاش صحبت میکنم .نتیجه رو بهتون خبر میدم.
اون دو تا خط اول رو زیاد جدی نگیرید .از همتون ممنونم .چه کسایی که تو کامنتدونیم بازی کردن و چه کسایی که هنوز بازی نکردن ولی قول دادن که بازی کنن.همین که اینقد براتون ارزش داشتم که واسم کامنت بذارید وحرفمو زمین نندازید خیلی خیلی خیلی از همتون ممنونم.قربون همگی.

همین
نوشته شده توسط یاسی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 1:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من چی میخوام؟!
    سلام.
هاپو رو پس دادیم..اشکش واسه اینه که هاپوئه خیلی بانمک و مظلوم بود.لبخندشم واسه اینه که ...آخیشششش راحت شدم.چون در عین حال که میخواستمش ولی حالم ازش بهم میخورد .چون به هر حال سگه دیگه.کثیفه.بعد هم چون نر بود و خیلی لاس.دیگه خودتون بفهمید چی میگم.ولی همین هاپوئه قبلا تشکیل خانواده داده بوده و خانومش هم الان بارداره.قرار شد هر وقت بچه شون به دنیا اومد یکیشون رو بدن به ما.خوب اینطوری خیلی بهتره. از اول هر چی بخوام یادش میدم و خودم میفهمم که چطوری بزرگ شده .نه؟.یکی دوشب پیش با آقای همسر دعوا میکردم که تو هر وقت منو میبری بیرون یه راست میری جلوی یه پیتزا فروشی وامیستی و میری پیتزا سفارش میدی بدون اینکه از من بپرسی چی میخوام . آقای همسر گفت خوب مثلا تو به غیر از پیتزا چی میخوای بخوری . منم گفتم حتما که نباید چیزی بخوریم میتونیم بریم یه جا بشینیم و فقط حرف بزنیم و از فضا لذت ببریم.خلاصه که اون شب با اینکه خیلی سیر بودم واسه اینکه ثابت کنم که به غیر از پیتزا چیزای دیگه ای هم واسه خوردن وجود داره یه پرس بازو سوخاری گرفتم .تازه بعد از اینکه با آقای همسر پیتزا خورده بودم . البته ناگفته نمونه که نتونستم بخورمش و همشو جا گذاشتم.ولی خوب واسه اثبات حرفم لازم بود دیگه.فردا شبش آقای همسر گفت همسر عزیز حالا بگو امشب چی میخوای؟ منم گفتم بریم یه جا قهوه بخوریم.(من بعد از آقای همسر و نی نی ،توی دنیا قهوه رو از همه بیشتر دوس دارم.)آقای همسر هم منو برد کافه آفریقا و من یه کافه لاته خوردم و خودش هم یه اسپرسو با کیک شکلاتی سفارش داد. از اون شب (سه شب پیش)دیگه آقای همسر عاشق قهوه شده و هر شب میگه بریم قهوه بخوریم؟منم هر چی فک میکنم غیر از قهوه چی میتونم بخوام به خدا هیچی به فکرم نمیرسه.یعنی واقعا هیچی به جز قهوه تو این دنیا نیس که من دوس داشته باشم . البته یه چیز دیگه هم دوس دارما .خریییییییییییییید.دوس دارم هر چی تو مغازه هاس بخرم بیارم خونه .فقط بخرما.دیگه دوس ندارم ازشون استفاده کنم .فقط یه پولی خرج شده باشه کافیه .نیس پشت خونمون خزانه ی بانکه. بعد من  کلیدشم دارم.اینه که میگم بالاخره یه استفاده ای ازش بشه دیگه ،حیفه آخه.خلاصه که من این چن روز همش دارم به این فک میکنم که چی میخوام. ولی هنوز به نتیجه نرسیدم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.دیدی چی شد .منم بالاخره مخترع شدم .چی ؟ یعنی متوجه نشدی؟ همین الان یه بازی اختراع کردم. اسم بازی هست : چی میخوام؟هر کس باید  پنج تا از چیزایی رو که میخواد به ترتیب اولویت بنویسه.(البته به غیر از همسر ا و نی نی ها تون. حالا همه نیاید بگید 1-آقای همسر.2-نی نی 3- مادر شوهر. یه چیزلیی غیر از اینا .یه چیزی که به غیر از اینا بهتون آرامش میده یا ازش لذت میبرید.یا میخوایدش و هنوز بهش نرسیدید. خلاصه دیگه بشینید فک کنید ببینید  چی میخواید.آیا مثل من دچار سردرگمی خواهی شد.(این جمله ی آخرو مثل تبلیغ این فیلم ترسناکا بخونید. )
هر کی میاد اینجا از طرف من دعوته که این بازی رو انجام بده.
قربون همگی.
همین.
نوشته شده توسط یاسی در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 12:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سگ
        سلام.خوبید؟چه خبر؟ سلامتی؟
دیشب آقای همسر گفت یکی از دوستاش یه سگ کوچولوی پشمالوی سفید خوشگل واسمون آورده.البته من هیچوقت سگ نخواسته بودم ولی آقای همسر گفت که واسه من گفته بیاره.منم دیگه خوشحااال.گفتم همین الان که به عبارتی میشد ساعت 12 دیشب بریم بگیریمش.خلاصه هر جور بود آقای همسر رو راضی کردم به دوستش زنگ زد که داریم میایم ببریمش.اینگده ذوق زده شده بودم که نگو.یه چیزی تو مایه های این.خدا بگم چیکارش نکنه این دوست آقای همسر رو.یه سگ آورده اندازه ی خرس.همچین که دیدمش خورد تو ذوقم.ولی بااین حال دیگه نمیشد کاریش کرد. اون وقت شب رفته بودیم خونه ی بنده خدا ،اونم همچین با آب و تاب سگ رو بیرون آورد دیگه آقای همسر مجبور شد بگیرتش.گذاشتیمش تو صندوق عقب آوردیمش خونه.تازه کجا ؟ تو آپارتمان . تازه باچه مکافاتی یواشکی بردیمش تو.گذاشتیمش تو بالکن. تا ساعت 2 نصفه شب اینقد سروصدا کرد که ترسیدیم همسایه ها بیدار بشن. آقای همسر پاشد لباس پوشید ببرتش خونه ی مامانش اینا.بعد من رفتم پیش سگه اینقد تحویلم گرررررفت.واستاده بود رو دو تا پاش هی دمشو تکون میداد. منم دلم سوخت اول دو تا سوسیس دادم بهش خورد .آبم بهش دادم.بعد کلی باهاش صحبت کردم.گفتم اگه آروم نشی میان میبرنت ها .طفلکی اینقد خودشو واسم لوس میکرد.بعد اومدم به آقای همسر گفتم من باهاش صحبت کردم تو برو بخواب.آقای همسر اینطوری نیگام میکرد.رفتیم خوابیدیم ولی دوباره سرو صداش شروع شد ایندفه من پاشدم رفتم از پشت در گفتم هیسسسسسسسسسس.یهو دیدم آروم شد. بعد دیگه بالشمو بردم پشت در بالکن همونجا خوابیدم.سگه هم اونطرف در خوابیده بود همچین مثل دوتا روح در یک بدن . دیگه تا صب سگه صداش در نیومد .راس میگم به خدا. صب هم پاشدم واسش آب و نون و سوسیس بردم. اینقد لوسه. نمیدونم صاحب قبلیش چطور دلش اومده ازش جدا بشه.خیییییییلی بامزه س.ولی خداییش خیلی بزرگه.به درد ما که نی نی کوچولو داریم نمیخوره . امروز آقای همسر گفت میبرم پسش میدم.ولی من کلا از سگ خوشم اومده .گفتم باید یه کوچولوی کوچولوشو بخری خودم بزرگش کنم. البته خودمم تا حدی وسواس دارما.یعنی از دیشب تا حالا اگه حتی از کنار در بالکن هم رد شدم ،زود رفتم دستامو با مواد ضدعفونی کننده و صابون و آب داااغ شستم. ولی نمیدونم چرا بازم  دوس دارم سگ داشته باشم..به آقای همسر گفتم من میرم خونه ی مامانم وقتی برگشتم باید برده باشیش. من طاقت ندارم جلوی روم ببریش. طفلکی خیلی مظلومه.وقتی بهش میگم برو عقب همچین عقب عقب میره بعدم میشینه و با پای عقبش گوششو میخوارونه. هر بار بگم برو عقب همینکارو میکنه. تازه صب که رفتم بهش غذا بدم یهو پرید تو بغلم میخواست صورتمو لیس بزنه .فک کنم فهمیده بود هنوز صورتمو نشستم . ولی خیلی کثیف شده .اگه امروز اینجا بود میبردمش حموم .کی دیگه میخواست تو این حموم خودشو بشوره .ولی خوب به اینشم فک کرده بودم.بعدش کل حموم ضد عفونی میکردم ومیشستم.خوب مگه اونایی که سگ دارن کجا میشورنش؟ چن تا عکس ازش میذارم

 ببینین چقد مظلومه.



ببینین چجوری خوابیده.وقتی بهش میگفتم برو بیرون همون بیرون میخوابید


ترو خدا ببین چطوری خودشو لوس میکنه واسم


اینجا هم داره وق وق میکنه. میخواست بیاد تو ولی خوب خیلی کثیف بود.طفلکی


من سگ میخوام
راستی یه چیز جالبتر.به نی نی گفتم این هاپو مال توئه اسمشو چی میذاری.گفت بابا....
فعلا
نوشته شده توسط یاسی در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 10:58 قبل از ظهر | لینک ثابت |

معرفی
سلام.خوبید.چه خبر؟ سلامتی؟ این دو تا کلمه ی آخر رو نی نی همیشه پشت تلفن از همه میپرسه.خوب اینم یه روش احوالپرسیه دیگه آهان میخواستم تو این پست یه کم خودمو معرفی کنم واسه دوستانی که جدید میان . اینجانب یاسی (قربون همگی) متولد 62 لیسانس پرستاری (البته نصفه نیمه.چون هنوز طرحمو نرفتم. ) دارای یک عدد آقای همسر مهربان و عاشوق (البته به استثنای 90 درصد مواقع.چیزی نیس که .فک کنم این یعنی همیشه مهربون و عاشوقه )و یک عدد دخمل خوگشل مامانی که الان دقیقا 2 سال و 2 ماه و 5 روزشه.(اصلا فک نکنی تقویمو نیگا کردما .نهههههههه ) فک کنم دیگه کافیه .نه؟
این وبلاگ هم پنجمین وبلاگمه.ولی با اجازتون این تو اسمی از وبلاگای دیگه خودم نمیبرم.چون واقعا دیگه نمیخوام اینجا هم لو بره.(اه .آدم نمیتونه یه وبلاگ خصوصی هم واسه خودش داشته باشه.اینم از فواید خانواده وبلاگ نویس داشتنه.گرفتی چی شد. همون. )راستی دیروز آقای همسر با خوشحالی اومده خونه و اینو گذاشته جلوی من ،همچین با ذوق میگه :دیگه همه چی دُرُس شد.تازه 45000 تومن هم پولشو داده.والا من که تو کار این مردا موندم. یعنی اینقد ارزش داره. خوب بابا این 45000 هزار تومن رو میدادی به من .خودم بلت بودم چجوری خرجش کنم. .به لطف همین که دیدید دیشب تا ساعت 4:30 دقیقه بیدار بودیم.
دیشب نی نی خونه ی مامانیش (مامان آقای همسر)خوابیده.و الان به لطف مامانیش بچم تب داره. یعنی یه چیزی میگم فک نکنی اغراق میکنما ،هر وقت این نی نیه ما خونه ی این مامانیش خوابید دکتری شد.یعنی فرداش خودشون زنگ میزنن بیاید ببریدش دکتر ،حالش بده.من نمیدونم چه حکمتیه که دوباره یه چن وقت بعدش با اصرار نی نی رو نگه میدارن.اگرم مثلا من مخالفت کنم آخ که بیا و ببین .فرداش دیگه این تلفنشون آزاد نمیشه.طفلکا.از بس که باید به این و اون زنگ بزنن و از من گله کنن که فلانی نمیذاره نوه مونو ببینیم.دیگه آدم چی میتونه بگه آخه.اینم از اینبار .من نمیدونم چی بهش میدن که بهش نمیسازه.و هر بار هم همونو بهش میدن دوباره. خلاصه که تا حالا نی نی خواب بود وحالا هم با تب بالا بیدار شده. من برم دیگه یه فکری بکنم. بهتره زنگ بزنم به آقای همسر بیاد ببریمش دکتر.
پس فعلا با اجازه
نوشته شده توسط یاسی در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 5:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |