
)
الان داشتم تلویزیون میدیدم کانال یک آن شرلی نشون میداد بااینکه این سریال رو حداقل سه بار دیدم ولی بازم دوس دارم ببینمش.ولی نی نی میخواست کانال دو رو ببینه که داره کارتون نشون میده.منم که مظلووووووووووووووووووم.فقط ده بار کانال رو عوض کردم .اونقد که جیغ نی نی بلند شد و اونوقت دیگه زدم کانال دو و اومدم پشت کامی. حالا جالب اینجاس نی نی تنهایی هم نمیشینه کارتون ببینه که حالا همش داره منو صدا میکنه.میگه مامان ...بیااا... تموم سداااااااااااااا...(همون تموم شد خودمون).الهی من قربون اون کششای آخر کلماتت بشم
.
قضیه ی اون روز هم همون شب تموم شد . یعنی آقای همسر بالاخره قبول فرمودن که بنده پشت کامی نمیتونم کارای بد بد انجام بدم.و حتما داشتم وبلاگا رو میخوندم. البته از اونجایی که بنده بسیار آدم حرف شنویی هستم قراره به توصیه های دوستانی هم که واسم نظر گذاشتن عمل کنم باشد که مورد لطف هر چه بیشتر آقای همسر قرار گیریم.
امروز آقای همسر به دنبال دلجویی از بنده یک میلیون تومان پول رایج مملکت رو به من داد و گفت هر کاری میخوای باهاش بکن. البته قبلش یه کمشو باید بدی به من تا موبایلمو عوض کنم(آخه گوشیش چن وقته قاط زده،حالا بماند کی به این روز انداختتش
).من:
بعد هم باید بریم رفاه و یه خرید کلی واسه خونه بکنیم. ).من:
بهد هم یه کمشو بده برم قبض تلفن و برق و حق شارژای عقب افتاده رو بدم.من:
.بعد هم یه کمشو بده تو جیبم باشه واسه پول بنزین و...من:
.وبالاخره آقای همسر:اون پولا رو بده به من.حالا بگو چقد لازم داری.من:
.فک کردی. من باید امروز برم کلاس سوارکاری ثبت نام کنم .بعد هم میخوام دفترچه ی فوق بگیرم.بهد هم باید واسه عروسی دختر عموت یه چیزی واسه خودم بخرم.بهد هم میخوام برم آرایشگاه...حالا اون پولا رو بده من ........و این سیکل تا چند ساعت بعد ادامه خواهد داشت.و بالاخره هم این منم که باید کوتاه بیام.
میدونید که.
میخوام ارشد روانشناسی تربیتی امتحان بدم.نیس خیلی هم آدم درسخونی هستم حتما قبول میشم
.اصلا هنوز نمیدونم با مدرک کارشناسی پرستاری میشه واسه روانشناسی امتحان داد یا نه. البته تو سایت سنجش نوشته بود بدون توجه به مدرک کارشناسی ولی تا دفترچه رو نگیرم معلوم نمیشه.یه هفته پیش رفتیم اونجایی که اسبا رو نگه میداشتن واسه کلاس سوارکاری .رفتیم ببینیم شرایطش چی هست و کلاساش کجا تشکیل میشه. اینقده اسبای خوشگلی بودن مخصوصا یکیشون که کاملا سفید بود .اسمش اسپید بود.خیلی خیلی خوگشل بود .خیلی دوسش داشتم .ولی یه کم از بقیه سرکش تر بود.من گفتم اگه بیام فقط سوار این میشم.مسئول اینطوری
نیگام میکرد. اگه امروز رفتم عکسشو میگیرم میزارم اینجا ببینیدش .اینقده خوشگل بوووووووود.اسب رو میگم بابا
.دیگه نی نی داره از کنترل خارج میشه.
فعلا...
پ.ن:
یادم رفت بگم دیشب خواب دیدم فوق لیسانس زبان قبول شدم .تو یه شهر دیگه .بعد در کیفمو که باز کردم یک میلیون و هشتصد هزار تومن توش بود که فک میکردم یه وامیه که چن سال پیش گرفتیم و قسطاشم دادیم ولی یادمون رفته خرجش کنیم
.اینگده خوشحال شده بودم. بهد همش داشتم فک میکردم باهاش چی بخرم واسه آقای همسر.که یهو دیدم کیفمو تو آمفی تاتر دانشگاهه جا گذاشتم .بعد همینکه رفتم برش دارم دیدم صندلیهای آمفی تاتر رو جمع کرده بودن وبه جاش همه وایستاده بودن ویه استاد داشت بهشون درس میداد.خیلی ناراحت بودم.تازه قبلشم واسه اینکه اینقد پول پیدا کرده بودم یه زن فقیر رو بردم تو رستوران و با هم ناهار خوردیم
. اصلانم نمیدونم که زنه کی بود.
.وقتی خوابمو واسه آقای همسر تعریف میکردم میگفت اشتباه میکنی این خواب نبوده حتما فیلم دیدی.
حالا یعنی تعبیرش چیه؟ من که فک کنم فوق قبول میشم و بعد یه عالمه پولدار میشم.آره حتما همینه
قربونتون.
در این مکان شناسایی بشم. پس خواهش میکنم هییییییییییسسسسسسسس
.خوب دیگه بگذریم. حال همگی خوبه ایشالا.... .ای بابا ول کن دیگه اون موس رو. حالا نمیخواد هی تند تند روی این لینکای بغل کلیک کنی .من که تو اونا نیستم که. راستی قالبم خوگشله. من همیشه رنگ صورتی رو دوس داشتم. البته قالب شرور جونم همینه ها. ولی خوب دیگه منم میخواشتم. خودم رفتم برداستم.
مردشور این زندگی نکبت رو بشورن. هر وقت من احمق اومدم واسه خودم یه وبلاگ خصوصی بسازم این از راه رسید.و همه ی زندگی منو به هم ریخت. خسته شدم از این زندگی که اختیار یه وبلاگ رو هم نمیتونم داشته باشم.آخه چرا.ها؟ آخه چرا؟ ...میگه چیو قایم کردی؟ لیسانس عمرانه ها.ولی اینقد احمقه که حتی اندازه ی یه سر سوزن هم از کامپیوتر سر در نمیاره. فقط میخوام درجه ی گاگول بودنش رو بفهمیدا. مثلا اومده تو اتاق منم سریع صفحه رو مینیمم کردم.نبستما .مینیمم کردم. اومده برو بر رو صفحه ی کامپیوتر رو نیگا میکنه میگه چی بود بستی.حالا خوبه همچین موس رو رو صفحه میچرخونه که این صفحه ی مینیمم هم باز میشه و اونم هر چی رو که من داشتم مینوشتم میخونه ولی دوباره میگه اون چی بود بستی .اینا که چرت و پرته. آخه یکی بگه من تو کامپیوتر چی کار میتونم بکنم که خودم نمیدونم و اون میدونه.حالا هم کمد پا تختی رو پرت کرد و شکست و هزار تا لیچار بار من کرد و رفت. تازه ذو سه روز بود که مثل روزای اول مهربون شده بودا. دوباره دیوونه شد. تازه همه ی این جمله ها رو از مردشور به بعد ،درست بعد از این قضیه ها و در حال گریه کردن دارم مینویسم. یکی به من بگه با این آدم چیکار کنم؟چرا اینقد به من شک داره. اوایل اینطوری نبودا. تازگیا اینطوری شده. حالا هم که در رو محکم بست و رفت. نگی من چه آدم بیشعوریم که با این اوصاف همینطوری نشستم و مینویسما.بهت میگم چرا. اینکارو میکنم که بفهمه که واقعا داشتم همینجا مینوشتم.آخه یه بار دیگه هم اینطوری شد منم کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم. بعد از چن روز که باهم آشتی کردیم همش میگفت اگه چیز بدی نبود چرا زود خاموشش کردی. اصلا من کلا آدم بد شانسی هستم.نه؟ حالا میگید چیکار کنم دوباره.دارم دیوونه میشم دیگه.
دیگه رفتم...